بارانباران، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 1 روز سن داره

فرشته مهربون من

17 ماهگی قند عسلم

1391/9/8 12:22
نویسنده : مامي گل
120 بازدید
اشتراک گذاری

 

عزیزکم  17 ماهگیت مصادف شد با شروع یه بیماری  

تو هنوز خواب بودی که بابایی از سر کار اومد با یه ماشین قرمز خوشگل که برات خریده بود    با کلی ذوق و شوق منتظر بیدار شدنت بودیم تا عکس العملت رو ببینیم ولی وقتی بیدار شدی تنت داغ داغ بود دلم بد جوری اشوب شد و سریع به دکترت زنگ زدم و گفت تا نیم ساعت دیگه هستش    هول هولکی و بدون امادگی رفتیم مطب معاینت کرد و گفت چون هیچ علائم دیگه ای نداری و فقط تب داری تا 2 روز تبت رو کنترل کنیم و اگه بر طرف نشد   ازمایش بدیم  

وااای خدا بازم مریضی و از همه بدتر بازم تب

خیلی اون 2 روز سخت گذشت خییییلی   همش تا نزدیک به 4 ساعت بعدی میشد خدا خدا میکردیم که کاش دیگه داغ نشی و کاش تموم بشه ولی بازم تنت دااااغ میشد

اون 2 روز چقدر طولانی بود   چقدر بد بود

دیگه حالم از دستمالهایی  که کلی با ذوق و شوق طرحهاشون رو انتخاب کرده بودم واسه سیسمونی که شاید به دردی بخورن بد میشد

از تب سنجت متنفرم چون همیشه یاداور لحظه های بده

3 شنبه شد و هنوزم تب داشتی  رفتیم با بد بختی نمونه خون رو دادیم و برای نمونه ادرار گرفتن اومدیم خونه

کلا میل به هیچی نداشتی   منم مجبور شدم بغلت کنم و در حین دیدن کارتون با قطره چکون یه سی سی یه سی سی بهت اب بدم . بالاخره تونستم 170 سی سی بهت اب بدم تا بعد از 50  دقیقه بالاخره موفق شدیم نمونه ادرار رو بگیریم

شاید الان که اینهارو بخونی به نظرت خنده دار بیاد ولی واقعا با هر بارمریض شدنت  داغون میشم اساسی

عصر جواب ازمایش اماده شد و با دلی خوش که حتما چیزی نیست و واسه اطمینان خاطر رفتیم پیش دکترت

وقت گفت عفونت داری و باید سریع بستری بشی کم مونده بود همونجا ولو بشم

خیلی خودم رو کنترل کردم تا از مطب که اومدیم بیرون زدم زیر گریه

بابایی باز به نظر یه دکتر بسنده نکرد و رفتیم مطب دکتر حیدری و خیلی شلوغ بود

ولی با دیدن حال و روزمون سریع رفتیم داخل که نظر دکتر هم بستری شدنت بود . من که بی اختیار فقط اشک میریختم ولی چاره ای نبود   . با هماهنگیهای دکتر رفتیم بیمارستان قائم و بستری شدی بیشتر از یه همراه نمیشد بمونه و بابایی مجبور شد ما رو تنها بزاره  ولی رفت از خونه واسمون کلی عروسک و کتاب اورد تا شاید بشه تو رو سر گرم کرد 

اول از همه انژیورو به دست چپت وصل کردن که خودش ماجرا داشت تو رو از من گرفتن و بردن تو یه اتاق و در رو بستن خدا میدونه تا تموم بشه من چه حالی داشتم

 

وقتی در رو باز کردن و بهم اجازه دادن بیام تو    تو دیگه اینقدر گریه کرده بودی که به هق هق افتاده بودی و تمام صورتت خیس بود   دستت رو به حالت صاف محکم بسته بودن که نتونی خمش کنی و خدایی نکرده رگت اسیب ببینه

اون شب خیییلی بد گذشت   تو اصلا با محیط جدید کنار نمیومدی    پرستارها نمیزاشتن تو بغلم بخوابی چون تب داشتی   دوست داشتی دستت رو تکون بدی ولی نمیتونستی   بهت سرم وصل کردن و همش میخواستی از دستت جداش کنی  همه چیز بد بود و  من بودم و کلی بغض و خستگی و نگرانی

با صدای تیک تیک ساعت لحظه شماری میکردم تا صبح بشه که بالاخره شد

صبح اوضاع بهتر شد  تبت قطع شد       دکتر اومد دیدنمون و بهمون دلداری داد ولی خبر بد این بود که باید یه شب دیگه میموندیم با کتابها سرگرمت کردم تا زمان ملاقات بابایی و اقا جون و مادر جون و عمو امیر اومدن  البته اولش تو خواب بودی ولی زودی بیدار شدی   بعدشم خاله سحر اومد   که با اصرار بابایی تونست پرستارها رو راضی کنه که تا شب خاله پیشمون بمونه

خیلی بودن خاله سحر برامون مفید بود اخه وقتی تنها بودیم من حتی یه لحظه هم نمیتونستم تو رو تنها بزارم اخه نرده تخت کوتاه بود و اگه خم میشدی میوفتادی   کم کم داشتی به دست بستت عادت میکردی که در حین شیطونی و کلنجار رفتن انژیو از دستت در اومد    وااااای که دوباره  تو رو بردن تو اتاق و در رو بستن و من چاره ای جز تحمل نداشتم    

این دفعه رو دست راستت زده بودن که خیییلی بد بود چون اولا جلو چشمت بود و دوما به خاطر دست راست بودن بیشتر ازارت میداد    ولی بمیرم برات که انگار فهمیده بودی باید سختیها رو تحمل کنی و تا میخواستی یه کاری بکنی اول دست راستت رو میووردی جلو وقتی میدیدی نمیشه با دست چپ کارت رو پیش میبردی

بودن خاله سحر خیییلی بهمون کمک کرد پرستارها هم دلشون برام سوخته بود و اجازه دادن خواهرم تا اخر شب بمونه   ولی اخر شب که ما فکر میکردیم دیگه حتما میزارن شب هم باشه گفتن باید بره ولی بازم یکیشون گفت تا صبح ساعت 6 بمونه که بهترین دلگرمی برای من بود  شب دوم هم تو عادت کرده بودی هم به خاطر بودن خاله سحر خیییلی راحتتر گذشت البته امید فردا مرخص شدن هم بی تاثیر نبود

فردا صبح زود دکتر اومد و مرخص شدن مارو اعلام کرد و تا ظهر کارهای ترخیص انجام شد و برگشتیم به خونه

خدایا شکرت بابت همه چیز

 

 

 

وااای که چقدر واسم سخت بود دیدن جگر گوشم تو بیمارستان   خدایا همه نی نی ها  رو سالم و سلامت نگه دار

 

 درد دل : یکماه مریضی خودم و حالا مریض شدن تو منجر شد به خاتمه شیر خوردنت

دلم از ادمهایی که با بیرحمی منو محکوم میکنن به مادر بدی بودن و این که چرا تو رو محروم کردم از شیر خوردن میگیره   بدون توجه به اینکه من با تمام وجودم 17ماه با عشق  شیره جانم رو به تو بخشیدم     کاش ادمها اول خودشون رو در شرایط طرف مقابل قرار بدن و بعد نظر بدن و انتقاد کنن

دخترم سلامتی تو رو لحظه به لحظه  از خدا خواستم و الان بهترین و مهمترین چیز برام همینه

  این عکس واسه روز سه شنبه است که نمونه خون رو دادیم قربون چسب دستت

اینم یه عکس از بیمارستان

 

 

 


پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (10)

مانلی مادر باران
5 مهر 91 9:19
سلام عزیزم عاشق اون لبای خوشکل و چشمای شیطون بارانم . براش اسپند دود کن و قدر این لحظاتو بدون هرچی بزرگتر میشن ما مادرا وقت کمتری باهاشون میگذرونیم


مرسی لطف دارین نهایت سعیم رو میکنم از لحظات استفاده کنم ممنون که بهمون سر زدین
مادر باران
6 مهر 91 1:19
سلام پس کی میاین ما منتظر عکسای این دخمل خوشکل هستیم





شرمنده درگیر بیماری باران بودم
مادر باران
9 مهر 91 11:31
سلام امیدوارم باران جان زود زود خوب بشه منم ممنونم که به ما سر زدین
هدی مامان مبین
18 مهر 91 19:16
گلی جون با خط به خطش اشک ریختم...
احسنت مامان صبور و محکم...
خیلی سخته دو روز توی بیمارستان...فکرشم ادم رو دیووونه میکنه
شیرت هم نوش جانش....از این به بعد هم شیرخشک میخوره....چه حرفیه...در مقام مادری بدی و خوبی وجود نداره...مادر یعنی محبت و گذشت و ارامش محض
باران...
دختر بهاری ...همیشه شاد و سالم باش..در کنار بهترین مادر دنیا

مرسی هدی مهربونم

سپید مامان علی
19 مهر 91 18:21
با خوندن هر خط این پست اشک ریختم
قربون صبر و استقامتت بشم
امیدوارم دیگه هیچ وقت باران گلم مریض نشه
امیدوارم همیشه سالم و تندرست باشه گل وجودت




مرسی عزیزم ممنونم از همدردیت ایشا... علی جون همیشه شاد و خندون باشه
مادر باران
19 مهر 91 18:56
سلام واقعا متاسفم من نمیدونستم این دختر گل انقدر مریض بوده درسته بدترین چیز در اطفال تب از اون بدتر تشنج ناشی از تب دختر من بخاطر دندون در اوردن خیلی تب میکرد و با استامینافن پایین نمیومد منم بی تجربه بودم پاشویه میکردم و استامینافن بهش میدادم که یه بار تشنج کرد واقعا وحشتناک بود هنوز با اینکه دو سال از اون قضیه گذشته صورتش یادم نمیره البته دکترش گفت تشنج ناشی از تب اگه مدت زمانش کوتاه باشه هیچ اسیبی نمیزنه فقط باید مواظب باشین که دیگه پیش نیاد . اینا رو گفتم تا به شما بگم قوی باشین ما هنوز سالهای سختی در پیش داریم عزیزم از شیر گرفتن باران هم مشکلی که نداره بلکه خوبم هست دکتر باران میگه چون شیر مادر بعد از یک سال اون مواد لازم رو نداره . امیدوارم بعد از این همیشه دخترتو خندون ببینی


ممنونم ایشا...دیگه تکرار نشه و همیشه شاد باشین
مریم
23 مهر 91 11:11
سلام ...پستت رو که خوندم دلم گرفت با اینکهه مادر نشدم هنوز اما با تمام وجود درکت کردم ...و یاد گرفتم که بعد اینهمه سختی بازم گفتی خدایا شکرت...واقعا با ایمانی ...و باز آخرش از اونایی که دلت گرفته بود دلم گرفت ...


ممنونم از همدردیت عزیزم
سمانه مامان کیمیا
25 مهر 91 22:02
وایییییییی خدای من ....خیلیییییییییی سخته گلی....واقعا خوب تحمل کردی عزیزمممممم
فکرش هم ادم رو دیونه میکنه....از صمیم قلبببببببببب ارزو میکنم دیگه هیچ وقت تجربه‌های اینجوری نداشته باشی عزیزم...
قروبش برم اون عکسش واقعا ادم رو دگرگون میکنه خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییی مظلوم شده بمیرمممممممممممممم
الهییییییییییییییییییییی هیچ مادری درد کشیدن و مریضی بچه اش رو نبینه



مرسی سمانه جون ایشا...هیچوقت کیمیا نازنین رو مریض نبینم

صوفی مامان رادمهر
26 مهر 91 12:57
مامان صبور کلی گریه کردم...الهی که همیشه شاد و سلامت باشین... هر سه تون... الهی آمین[hr


مرسی صوفی مهربونم ایشا... رادمهر عزیزم هیچوقت هیچوقت مریض نشه
مامان مریم
7 آبان 91 16:17
الهییییی من بمیرم....خیلی واسه دخمل خوشگلت غصه خوردم...دخمل منم هفته ی پیش 2روز مریض بودو تب داشت...مردم از غصه..ولی هیشکی ما مادرا رو درک نمیکنه وهیشکی اون دو روز از من نپرسید که حال خودت چطوره !! ..و هیچ مادری هیچ وقت هیچیو از بچه اش دریغ نمیکنه ...توام خودتو ناراحت نکن....مهم تویی وباران که خدارو شکر خوب و سرحاله...راستی از آشناییت خوشوقتم...لینکت میکنم...


ممنونم از همدردیت ایشا... مهتاب جون همیشه برات بخنده و شاد باشی منم لینکتون کردم