17 ماهگی قند عسلم
عزیزکم 17 ماهگیت مصادف شد با شروع یه بیماری
تو هنوز خواب بودی که بابایی از سر کار اومد با یه ماشین قرمز خوشگل که برات خریده بود با کلی ذوق و شوق منتظر بیدار شدنت بودیم تا عکس العملت رو ببینیم ولی وقتی بیدار شدی تنت داغ داغ بود دلم بد جوری اشوب شد و سریع به دکترت زنگ زدم و گفت تا نیم ساعت دیگه هستش هول هولکی و بدون امادگی رفتیم مطب معاینت کرد و گفت چون هیچ علائم دیگه ای نداری و فقط تب داری تا 2 روز تبت رو کنترل کنیم و اگه بر طرف نشد ازمایش بدیم
وااای خدا بازم مریضی و از همه بدتر بازم تب
خیلی اون 2 روز سخت گذشت خییییلی همش تا نزدیک به 4 ساعت بعدی میشد خدا خدا میکردیم که کاش دیگه داغ نشی و کاش تموم بشه ولی بازم تنت دااااغ میشد
اون 2 روز چقدر طولانی بود چقدر بد بود
دیگه حالم از دستمالهایی که کلی با ذوق و شوق طرحهاشون رو انتخاب کرده بودم واسه سیسمونی که شاید به دردی بخورن بد میشد
از تب سنجت متنفرم چون همیشه یاداور لحظه های بده
3 شنبه شد و هنوزم تب داشتی رفتیم با بد بختی نمونه خون رو دادیم و برای نمونه ادرار گرفتن اومدیم خونه
کلا میل به هیچی نداشتی منم مجبور شدم بغلت کنم و در حین دیدن کارتون با قطره چکون یه سی سی یه سی سی بهت اب بدم . بالاخره تونستم 170 سی سی بهت اب بدم تا بعد از 50 دقیقه بالاخره موفق شدیم نمونه ادرار رو بگیریم
شاید الان که اینهارو بخونی به نظرت خنده دار بیاد ولی واقعا با هر بارمریض شدنت داغون میشم اساسی
عصر جواب ازمایش اماده شد و با دلی خوش که حتما چیزی نیست و واسه اطمینان خاطر رفتیم پیش دکترت
وقت گفت عفونت داری و باید سریع بستری بشی کم مونده بود همونجا ولو بشم
خیلی خودم رو کنترل کردم تا از مطب که اومدیم بیرون زدم زیر گریه
بابایی باز به نظر یه دکتر بسنده نکرد و رفتیم مطب دکتر حیدری و خیلی شلوغ بود
ولی با دیدن حال و روزمون سریع رفتیم داخل که نظر دکتر هم بستری شدنت بود . من که بی اختیار فقط اشک میریختم ولی چاره ای نبود . با هماهنگیهای دکتر رفتیم بیمارستان قائم و بستری شدی بیشتر از یه همراه نمیشد بمونه و بابایی مجبور شد ما رو تنها بزاره ولی رفت از خونه واسمون کلی عروسک و کتاب اورد تا شاید بشه تو رو سر گرم کرد
اول از همه انژیورو به دست چپت وصل کردن که خودش ماجرا داشت تو رو از من گرفتن و بردن تو یه اتاق و در رو بستن خدا میدونه تا تموم بشه من چه حالی داشتم
وقتی در رو باز کردن و بهم اجازه دادن بیام تو تو دیگه اینقدر گریه کرده بودی که به هق هق افتاده بودی و تمام صورتت خیس بود دستت رو به حالت صاف محکم بسته بودن که نتونی خمش کنی و خدایی نکرده رگت اسیب ببینه
اون شب خیییلی بد گذشت تو اصلا با محیط جدید کنار نمیومدی پرستارها نمیزاشتن تو بغلم بخوابی چون تب داشتی دوست داشتی دستت رو تکون بدی ولی نمیتونستی بهت سرم وصل کردن و همش میخواستی از دستت جداش کنی همه چیز بد بود و من بودم و کلی بغض و خستگی و نگرانی
با صدای تیک تیک ساعت لحظه شماری میکردم تا صبح بشه که بالاخره شد
صبح اوضاع بهتر شد تبت قطع شد دکتر اومد دیدنمون و بهمون دلداری داد ولی خبر بد این بود که باید یه شب دیگه میموندیم با کتابها سرگرمت کردم تا زمان ملاقات بابایی و اقا جون و مادر جون و عمو امیر اومدن البته اولش تو خواب بودی ولی زودی بیدار شدی بعدشم خاله سحر اومد که با اصرار بابایی تونست پرستارها رو راضی کنه که تا شب خاله پیشمون بمونه
خیلی بودن خاله سحر برامون مفید بود اخه وقتی تنها بودیم من حتی یه لحظه هم نمیتونستم تو رو تنها بزارم اخه نرده تخت کوتاه بود و اگه خم میشدی میوفتادی کم کم داشتی به دست بستت عادت میکردی که در حین شیطونی و کلنجار رفتن انژیو از دستت در اومد وااااای که دوباره تو رو بردن تو اتاق و در رو بستن و من چاره ای جز تحمل نداشتم
این دفعه رو دست راستت زده بودن که خیییلی بد بود چون اولا جلو چشمت بود و دوما به خاطر دست راست بودن بیشتر ازارت میداد ولی بمیرم برات که انگار فهمیده بودی باید سختیها رو تحمل کنی و تا میخواستی یه کاری بکنی اول دست راستت رو میووردی جلو وقتی میدیدی نمیشه با دست چپ کارت رو پیش میبردی
بودن خاله سحر خیییلی بهمون کمک کرد پرستارها هم دلشون برام سوخته بود و اجازه دادن خواهرم تا اخر شب بمونه ولی اخر شب که ما فکر میکردیم دیگه حتما میزارن شب هم باشه گفتن باید بره ولی بازم یکیشون گفت تا صبح ساعت 6 بمونه که بهترین دلگرمی برای من بود شب دوم هم تو عادت کرده بودی هم به خاطر بودن خاله سحر خیییلی راحتتر گذشت البته امید فردا مرخص شدن هم بی تاثیر نبود
فردا صبح زود دکتر اومد و مرخص شدن مارو اعلام کرد و تا ظهر کارهای ترخیص انجام شد و برگشتیم به خونه
خدایا شکرت بابت همه چیز
وااای که چقدر واسم سخت بود دیدن جگر گوشم تو بیمارستان خدایا همه نی نی ها رو سالم و سلامت نگه دار
درد دل : یکماه مریضی خودم و حالا مریض شدن تو منجر شد به خاتمه شیر خوردنت
دلم از ادمهایی که با بیرحمی منو محکوم میکنن به مادر بدی بودن و این که چرا تو رو محروم کردم از شیر خوردن میگیره بدون توجه به اینکه من با تمام وجودم 17ماه با عشق شیره جانم رو به تو بخشیدم کاش ادمها اول خودشون رو در شرایط طرف مقابل قرار بدن و بعد نظر بدن و انتقاد کنن
دخترم سلامتی تو رو لحظه به لحظه از خدا خواستم و الان بهترین و مهمترین چیز برام همینه
این عکس واسه روز سه شنبه است که نمونه خون رو دادیم قربون چسب دستت

اینم یه عکس از بیمارستان



17 ماهگی قند عسلم
